على اكبر دهخدا
1519
امثال و حكم ( فارسى )
رجوع به : اگر طوطى زبان مىبست . . . ، شود . مرد كه تنبانش دو تا شد فكر زن نو ميافتد . مرد كه در كار نباشد جسور دور بود از همه لذات دور . ايرج ميرزا . نظير : من راقب الناس مات هما * و فاز باللذة الجسور مرد كه فردوس ديد كى نگرد خاكدان . . . و آنكه به دريا رسيد كى طلبد پارگين . ) خاقانى . مردگان دانند قدر عمر و بس . تو چه دانى قدر عمر اى هيچكس . . . ) عطار . مرد گردد هركه از دل خدمت مردى كند . خادم پير مغان شو كاتبى چون عاقبت . . . ) كاتبى . مرد كى كفر و زندگى دين است هرچه گفتند مغز آن اين است . سنائى . مردم آن است كه دين است و هنر جامهء او نه يكى بيهنر و فضل كه ديباش قباست . ناصر خسرو . رجوع به : اندر جهان بيهنرى . . . ، شود . مردمان را به چشم وقت نگر . نظير : گر كهان مه شدند خاقانى * تو در ايشان بمنكرى منگر كهترى را كه مهترى يابد * هم بدان چشم كهترى منگر خرد شاخى كه شد درخت بزرگ * در بزرگيش سرسرى منگر هر ذليلى كه حق عزيز كند * آن عزيزيش اين سرى منگر گاو را چون خدا ببانگ آرد * عمل دست سامرى منگر . خاقانى . مردمانرا خرد و راى بدان داد خداى تا بدانند بد از نيك و سرود از قرآن . فرخى . مردم آن را دان كز او آزاده را آزار نيست . مردمى ورز و هرگز آزار آزاده مجوى . . . ) ناصر خسرو . مردمان زير اين حديقهء سبز يا سخن گشته يا در اين سخنند . مجير بيلقانى . رجوع به : الناس احاديث ، شود . مردم از علم شود عالم نز جامه و لاف جاهل از كسوت و لاف افسر كيهان نشود . سنائى . مردم از گفتن نبيند جز زيان . دانش اندر دل بود نى در زبان . . . ) امير حسينى ساداة . رجوع به : اگر طوطى . . . ، شود .